

برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
ای عکس رخ تو داده نور بصرم
تا در رخ تو به نور تو می نگرم
گفتی منگر به غیر ما آخر کو
غیر تو کسی که آید اندر نظرم؟
برچسب: عزیزالدین,
نویسنده: محمد کریمی


برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
شکفتی چون گل و پژمردی از من
خزانم دیدی و آزردی از من
بد آوردی وگرنه با چنین ناز
اگر دل داشتم می بردی از من!
برچسب: محمدعلی,
نویسنده: محمد کریمی
صهبای سحر جام مرا می خواند
صحرای خطر گام مرا می خواند
وقت خوش رفتن است هان گوش کنید
از عرش کسی نام مرا می خواند
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
مگر چه می خواهم از وطن؟
جز لقمه ای نان و خیالی آسوده
چه می خواهم؟
جز تکه ای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد
جز پنجره ای که رو به عشق و آزادی گشوده شود
مگر چه خواستم از وطن که از من دریغش کردند؟
آه ای میهن مغموم
وطن از پا افتاده
بدرود
بدرود!
برچسب:
نویسنده: محمد کریمی
دو سال می گذرد
من هنوز سربازم
وظیفۀ شب و روزم
ندیده بانی توست.
برچسب: قنبرلو,
نویسنده: محمد کریمی
لنگه های درب چوبی حیاط
گرچه کهنه اند بی غم اند
خوش به حالشان که با هم اند.
برچسب: عبداللهی,
نویسنده: محمد کریمی